جا تنگ بود.
باید سعید و داوود کنارِ هم میخوابیدند
درسه و نیم سانتیمتری هم .
سعید به شانهی داوود زد: " آقا داوود نکنی ما رو "
داوود پتو را بالا کشید تا گردنش: "سعید جون ما رو نکنی یهوَخ"
سعید چهار دفعهی دیگر تکرار کرد :"آقا داوود نکنی ما رو"
داوود هم سه بار دیگر از سعید درخواست کرد او را نکند یک وقت.
صبح شد و آنها همدیگر را نکرده بودند.
بله تکرار معجزه میکند.
۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه
۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه
لینا لولهای
قرار گذاشتم با خودم که با مردی ازدواج کنم که فامیلیاش "لولهای" باشد . قرار گذاشتم با خودم که از او صاحب فرزند شوم . یک فرزند دختر. قرار گذاشتم با خودم که اسمش را "لینا " بگذارم ....لینا لولهای .
*:این تنها ادای سپاس کوچکیست به پفکِ شاخ و عزیز ِ "لینا لولهای پنیری"
*:این تنها ادای سپاس کوچکیست به پفکِ شاخ و عزیز ِ "لینا لولهای پنیری"
۱۳۸۷ اسفند ۲۴, شنبه
۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه
۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه
فکر کردن هم به ما نیامده ، والّا
وقتی بیدار شدم به شکلات صبحانهام-که تمام شده بود- فکر کردم . بعد به این فکر کردم که بیایم اینجا یک پُست بنویسم و در آن دادوهوار کنم مشت بکوبم ، یقه بگیرم ، فحش بدهم .یک مانیفست علیه جوگیری صادر کنم . بگویم پسرهایی که بزرگترین ادعایشان اینست که میتوانند مخ مادرترزا را هم در کمتر از 24 ساعت بزنند به هیچ جایم نیستند . بنویسم دخترهایی که دست-نخوردیگشان، آکبندیشان بزرگترین افتخارشان است ،حالم را بهم میزنند.اظهار خوشحالی کنم که دیگر واقعیت چندشی به نام "آزمایشگاه؛ ساعت هشت و سی ِ صبح" برایم وجود ندارم .بنویسم من چه خوشبختم که الّافم که دیگر دانشگاه، کلاس ،آزمایشگاه ندارم. بگویم دیگر چراغ راهنماهای 120 ثانیهای عصبیم نمیکند و چیپس وپنیر را بیشتر از گذشته دوست دارم .
بعدتَرش به این فکر کردم که کتابهای تست کنکور دنیا را خیلی غمانگیزتر کرده است . بعدِ بعدتر به این فکر کردم من باید شصت درصد از جسارتم را جمع کنم تا تصمیم بگیرم کنکور ارشد را از نقشههای احمقانهای که برای آینده ام کشیدهام حذف کنم امّا صد درصد حواسم را هم که جمع کنم نمیتوانم مطمئن باشم دغدغهاش ، حواشیاش ، "تصمیمم درست بود یا نه؟"اَش سراغم را نمیگیرد
فکرهایم داشت وحشتناکتر و تخمیتر میشد. بیخیال فکر کردن شدم.
بعدتَرش به این فکر کردم که کتابهای تست کنکور دنیا را خیلی غمانگیزتر کرده است . بعدِ بعدتر به این فکر کردم من باید شصت درصد از جسارتم را جمع کنم تا تصمیم بگیرم کنکور ارشد را از نقشههای احمقانهای که برای آینده ام کشیدهام حذف کنم امّا صد درصد حواسم را هم که جمع کنم نمیتوانم مطمئن باشم دغدغهاش ، حواشیاش ، "تصمیمم درست بود یا نه؟"اَش سراغم را نمیگیرد
فکرهایم داشت وحشتناکتر و تخمیتر میشد. بیخیال فکر کردن شدم.
۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه
۱۳۸۷ دی ۲۲, یکشنبه
در زندگی چیزهایی هست که روح آدم را آهسته جر میدهد
خواب میدیدم که پستهای اینجا تولید مثل کرده اند ، زیاد شده اند .عنوان هفت-هشت-ده تاشان بود :"فوبیای رفتن ".دیشبش یکی که ربطی ام به من نداشت . برداشته بود اسمس زده بود به من ، که دارد می رود . من هم که استعداد "از رفتن ِ دیگری (حالا هر چه ام غریبه) دلت بگیرد" ِ بالفعل شده ی دهن سرویس کنی دارم . اصلاً نمی فهمم چرا حتی اگر مثلا ببینم یکی از از دلَه دهاتهای اسکاندیناوی پا می شود برود شهر یک جفت کفش بخرد ، حس گهی بهم دست میدهد .قضیهی " نه در رفتن حرکتی ست و نه در ماندن سکونی " یا یه همچین چیزی هم نیست . این احوالات هرگز مشکوک به آن نبوده است که فلسفه ای را پشتش قایم کرده باشد . خدا را شکر آنقدر هم صورتی یا کبود نیست که بتوان برایش شعری گفت . این میشود که دست کم در کنجی می ماند بی آنکه روزی شخم زده شود .
خواب میدیدم که پستهای اینجا تولید مثل کرده اند ، زیاد شده اند .عنوان هفت-هشت-ده تاشان بود :"فوبیای رفتن ".دیشبش یکی که ربطی ام به من نداشت . برداشته بود اسمس زده بود به من ، که دارد می رود . من هم که استعداد "از رفتن ِ دیگری (حالا هر چه ام غریبه) دلت بگیرد" ِ بالفعل شده ی دهن سرویس کنی دارم . اصلاً نمی فهمم چرا حتی اگر مثلا ببینم یکی از از دلَه دهاتهای اسکاندیناوی پا می شود برود شهر یک جفت کفش بخرد ، حس گهی بهم دست میدهد .قضیهی " نه در رفتن حرکتی ست و نه در ماندن سکونی " یا یه همچین چیزی هم نیست . این احوالات هرگز مشکوک به آن نبوده است که فلسفه ای را پشتش قایم کرده باشد . خدا را شکر آنقدر هم صورتی یا کبود نیست که بتوان برایش شعری گفت . این میشود که دست کم در کنجی می ماند بی آنکه روزی شخم زده شود .
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)