آنوقت ها راه میافتادیم . میرفتیم اینور آنور شهر . خاطره میکاشتیم . بلوار فردوس غربی، سهروردی جنوبی ، نرسیده به وصال ، تجریش ، طرشت ، چهارراه ولیعصر ، ......
تو میروی استرالیا یا چه میدانم یک جای دیگر، حالا شاید با شمار گاو و گوسفند کمتر ولی همانقدر پر پسرهای زردانبو و دخترهای ککمکی. گفتی پنج سال میمانی؟حالا نه پنج حتی اگر پنجاه سال هم بمانی سه سال آخر اقامتت هم آلزایمر امانت را ببرد( خدای نکردهاش را گفتهام) و برگردی اینجا، شاید توی خیابان سهروردی قدم بزنی و ندانی به این خیابان میگویند :"سهروردی" ولی هی یادت میآید که این خیابان یک ساختمان دارد که بهارخوابش بوی دو تا آدم را میدهد که سه روز طولانی کنار هم بودند و شبهایش را یک نفس سیگار کشیدهاند خندیدهاند و دنیا را به هیچ جایشان نگرفتهاند . حتی شاید به این فکر کنی که پیرمرد هیز ساختمان روبروییاش حالا دیگر مردهاست و کمی دلت بگیرد .
|