۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه

آنوقت ها راه می‏افتادیم . می‏رفتیم این‏ور آن‏ور شهر . خاطره می‏کاشتیم . بلوار فردوس غربی، سهروردی جنوبی ، نرسیده به وصال ، تجریش ، طرشت ، چهارراه ولیعصر ، ......
تو می‏روی استرالیا یا چه میدانم یک جای دیگر، حالا شاید با شمار گاو و گوسفند کمتر ولی همانقدر پر پسرهای زردانبو و دخترهای کک‏مکی. گفتی پنج سال می‏مانی؟حالا نه پنج حتی اگر پنجاه سال هم بمانی سه سال آخر اقامتت هم آلزایمر امانت را ببرد( خدای نکرده‏اش را گفته‏ام) و برگردی اینجا، شاید توی خیابان سهروردی قدم بزنی و ندانی به این خیابان می‏گویند :"سهروردی" ولی هی یادت می‏آید که این خیابان یک ساختمان دارد که بهارخوابش بوی دو تا آدم را میدهد که سه روز طولانی کنار هم بودند و شبهایش را یک نفس سیگار کشیده‏اند خندیده‏اند و دنیا را به هیچ جایشان نگرفته‏اند . حتی شاید به این فکر کنی که پیرمرد هیز ساختمان روبرویی‏اش حالا دیگر مرده‏است و کمی دلت بگیرد .