۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

آن که زمان روی کلوخی تَمَرگید با او، من نیستم

شاید اگر آدم ِ باحوصله‏ای بودم یک کرنومتر- از این بند شطرنجی‏هایش- را می‏انداختم گردنم و یک شبانه‏روزم را قلمبه بیدار می‏ماندم تا تایم بگیریم و با ابزار و مستندات علمی ثابت کنم یک شبانه‏روز ِ من کمتر از بیست و چهار ساعت می‏شود. دانای کل دارد از ساعت‏های شبانه‏روز ِمن کِش می‎رود ولی کارشناسان برنامه معتقدند کوتاهیِ شبانه‏روز ‏ام مرتبط است با هایدگر یا روزهای پر مشغله یا بیرون زدن خوشی از هزار جایم. اینها ضِر مفت است. برای من روز پرمشغله اصولاً ترکیب قرتی‏ای محسوب می‏شود وقتی رابطه‏ام با "طبل بی‏عاری" تا این‏حد تنگاتنگ است . آن دوست لطیفمان باید خفه شود و نگوید:" ما همچنان در کار بزرگ کردن رویاهامان هستیم". خوش هم که نیستم اصلاً، چه برسد به اینکه آنقدر خوش باشم که از یک جایمان بزند بیرون. بیشتر نگرانم و مثل یک گوسالهِ مادرمرده‏ی افسرده وق زده‏ام به ادامه‏ی این روزهایِ الافی که بالاخره زمانی گره ‏می‏خورد به شب‏هایی که باید زود بخوابم چون صبح کار دارم و یا از این گَندتر؛ گره می‏خورد به شب‏هایی که نباید بخوابم چون صبحَش امتحان دارم.