به تخت تلاطمی جاودانه میبخشم
به سهم خویش خیز بر میدارم از خاطراتم به سمت شمالگان
قطبیزه میشوم
سه نوبت خانه تکانی میکنم جدا جدا
یعنی خانهام را می گیرم تکان تکان میدهم
کمی اینور کمی آنور
به نظاره میماسم زل زل
در هر کنجش منی میگرید زار زار
یا در هر منش کنجی میگرید زار زار
بیا این قرارمان باشد که در برهوت هر شعری
پیامبری ظهور کند که ترویج کند افسردگی را زارزنی را
آنکه نشسته است من نیستم
من تب وجدان خمیدهی خویشم
که گهگداری شوخی دستی می کند با خدای خفتهاش
نذر دارد مرض داشته باشد ؛
مماشات نکند با مرزهای منبسط مذهبی ، مرامی ، مدنی ، تاریخی ، جغرافیایی
با تپانچهای که ندارم آسمانت را نشانه میروم
گرگم بدون دندان های نیشم
آغشته به شکلاتهای یک کیمم
در انزوای کشدار اتاقم استاد بزرگِ کسالت های نکشننده میشوم
کیش هر کجا که باشد من مات می شوم
من ماتم
ماتم میگیرم
به دور از تخیلاتِ خیس جنسیام
که سربه زیر و گوگوری مگوری نیستم
که شعبه ندارم در سراسر جهان
که حسادت میروید ازم
اگر با شکستهی نستعلیق بنویسند : خوشبخت
بر پیشانی ِ همه ی آدمیان
من تنها احمقیم که پاکت شیر قهوهاش را در لابه لای دریبلهای جادوگر جانگذاشته است
در جایی مثلاً غروب بلند یک جمعه ی دلمرده ، نیمخورده رهایش کرده است
|