۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه

به تخت تلاطمی جاودانه میبخشم
به سهم خویش خیز بر می‏دارم از خاطراتم به سمت شمالگان
قطبیزه می‏شوم
سه نوبت خانه تکانی می‏کنم جدا جدا
یعنی خانه‏ام را می گیرم تکان تکان می‏دهم
کمی اینور کمی آنور
به نظاره می‏ماسم زل زل
در هر کنجش منی می‏گرید زار زار
یا در هر منش کنجی می‏گرید زار زار
بیا این قرارمان باشد که در برهوت هر شعری
پیامبری ظهور کند که ترویج کند افسردگی را زارزنی را
آنکه نشسته است من نیستم
من تب وجدان خمیده‏ی خویشم
که گه‏گداری شوخی دستی می کند با خدای خفته‏اش
نذر دارد مرض داشته باشد ؛
مماشات نکند با مرزهای منبسط مذهبی ، مرامی ، مدنی ، تاریخی ، جغرافیایی
با تپانچه‏ای که ندارم آسمانت را نشانه می‏روم
گرگم بدون دندان های نیشم
آغشته به شکلات‏های یک کیمم
در انزوای کشدار اتاقم استاد بزرگِ کسالت های نکشننده می‏شوم
کیش هر کجا که باشد من مات می شوم
من ماتم
ماتم می‏گیرم
به دور از تخیلاتِ خیس جنسی‏ام
که سر‏به زیر و گوگوری مگوری نیستم
که شعبه ندارم در سراسر جهان
که حسادت می‏روید ازم
اگر با شکسته‏ی نستعلیق بنویسند : خوشبخت
بر پیشانی ِ همه ‏ی آدمیان
من تنها احمقیم که پاکت شیر قهوه‏اش را در لابه لای دریبل‏های جادوگر جانگذاشته است
در جایی مثلاً غروب بلند یک جمعه ‏ی دلمرده ، نیم‏خورده رهایش کرده است