۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه

ما مي‌ميريم
تا شاعران بسيار شعر بگويند
«ما مي‌ميريم» بازي قشنگي است
وقتي مادر پوتين افسر جوان را ليس مي‌زند
و روزنامه‌ها هي عكس پدر را مي‌نويسند
كنار آدم‌هاي مهم
هر شب هزار بار عروس مي‌شود
و خواهرم هزار بار جيغ مي‌زند
هزار بار بازي قشنگي است
« كارگران ساعت يازده احساساتي مي‌شوند»
فردا همه به خيابان‌ها/ مي‌ ريز/ ريز مي‌كنند/ پارچه‌هاي رنگي را/ آواز مي‌خوانند/ مي‌رقصند/ و البته شعار مي‌دهند/ ما مي‌ميريم/ تا عكاس «تايمز» جايزه بگيرد
من گرگ خيالبافي هستم- الياس علوي

۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

شب وقتی از مترو، بلوار شقایق را به سمت حکیم پایین میایی ممکن است خیال کنی با برداشتن ِ هر قدم، درخت‏ها و ماشین‏های پارک شده‏ی پشت سرت ، دو تا دوتا با هم شروع می‏کنند به پچ پچ و آن چند تا آدمی هم که دارند از روبرو –خلاف جهت تو ، بلوار شقایق را به سمت بالا- می‏آیند نرسیده به انتهای کانال محو می‏شوند. ولی تو محل نگذار . زودتر بیا منتظرت هستم.

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

بیرحمانه رُند نکن

در یک خراب شده ای یک عده ای زدند یک عده‏ی دیگر را کشتند. چند نفر مردند . چند نفر که من هرگز با آنها چند طبقه را توی آسانسور بالا- پایین نرفته بودم . باهاشان قلیان نکشیده بودم . توی خیابان چشمم به لکه بلوزشان نیفتاده بود. خب این کجایش عجیب و سنگدلانه است که "نفس نکشیدن"ِ آن چندتا آدم به هیچ جایم نباشد ؟ البته سالهاست که دغدغه قرتی مان اینست که هنوز در هر جای رندومی توی دنیا بالاخره یک گوری پیدا می‏شود که در آن به اسم دین ،قانون ، حفظ آرامش ، مبارزه با ناامنی یا هر عنوان ناز و مامانی دیگر ، آدم می‏کشند و گروه های به اصطلاح آزاد ِحقوق بشر زیر علم جلادان سینه میزنند و برای قربانیان پیام‏های ِ حاویِ "آخی، طفلکی" ول می‏دهند. ولی نکته پر از آبِ چشم و گریبان به چاک دهنده‏ اینها نیست بلکه آنجاست که تو تعداد کشته ها را که دقیقش 156 بود. یکبار رند کردی گفتی 160 .دفعه بعد هم میان حرفهایت پراندی"صد و پنجاه نفر". این عدد ، تعداد کیک یزدی های عمه‏ات که نیست. 156 که بشود 157 یعنی خیلی . یعنی یک عمرِ یک آدم.
لافزنانه گنده‏گویی می‏کنی که :"بله آقا، اگر آنطرف دنیا یک بابایی دستش برود لای در تاکسی یا پشه نیشش بزند همه‏ی بشریت مقصر است." . با این حال انتظاری نیست که وقتی می‏خوانی "صد و پنجاه و هفت نفر کشته" به اندازه مرگ یک آدم غمگین تر از وقتی بشوی که می خوانی "تعداد کشته ها: صد و پنجاه و شش نفر" ,اما لااقل می‏توانی تعداد آن بخت برگشته های سَقَط شده را اینطور بیرحمانه رُند نکنی.

۱۳۸۸ خرداد ۲, شنبه

درد می‏کند بدجور

دیشب تمامِ شب را خواب می‏دیدم دارم چای می‏ریزم . بیشتر از دوهزار تا فنجان چای ریختم . صبح که بیدار شدم مچ دست راستم درد می‏کرد.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

در مجاورتِ صبح
از پنجره‏های کلیشه‏ی نیم باز
می لولی توی اذان، دراز میکشی طاق باز
چقدر اوقات سعادت
تفریحاتِ سالم با طراوت
یک جایی توی ذهنت بوی سرفه می آید
بوی نصایح گندیده
گرما
بخاری‏های گازسوز نیک‏کالا
بوی چلوکباب مزخرف توی شب‏های ته‏کشیده
بیا این همه اردیبهشت هم به کارَت نیامد
وای؛اعتراف کرده بودم به حضار:
چقدرکول ولی جالبی تو
اگر حال داشتی نفس‏های مصنوعی‏ات را به دنیا بده
تا لابد همه کائنات معطر شود
یا یک‏ دَقّه زمان برای‏ام معطل شود
هه
یه دَقّه پیلیز
دارم دیوار می‏کارم لابلای شعرهای مسلولم
من پس ِ سطر-سطر ِ این نوشته مستورم
به جاودانگی یک کمپوت‏ گلابی مسرورم
ولی عزیزم تو دعا کن
شور شاعرانه بگیرد تو را
وَگر کماکان سری بود بکوبیش به دیوارها

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

آن که زمان روی کلوخی تَمَرگید با او، من نیستم

شاید اگر آدم ِ باحوصله‏ای بودم یک کرنومتر- از این بند شطرنجی‏هایش- را می‏انداختم گردنم و یک شبانه‏روزم را قلمبه بیدار می‏ماندم تا تایم بگیریم و با ابزار و مستندات علمی ثابت کنم یک شبانه‏روز ِ من کمتر از بیست و چهار ساعت می‏شود. دانای کل دارد از ساعت‏های شبانه‏روز ِمن کِش می‎رود ولی کارشناسان برنامه معتقدند کوتاهیِ شبانه‏روز ‏ام مرتبط است با هایدگر یا روزهای پر مشغله یا بیرون زدن خوشی از هزار جایم. اینها ضِر مفت است. برای من روز پرمشغله اصولاً ترکیب قرتی‏ای محسوب می‏شود وقتی رابطه‏ام با "طبل بی‏عاری" تا این‏حد تنگاتنگ است . آن دوست لطیفمان باید خفه شود و نگوید:" ما همچنان در کار بزرگ کردن رویاهامان هستیم". خوش هم که نیستم اصلاً، چه برسد به اینکه آنقدر خوش باشم که از یک جایمان بزند بیرون. بیشتر نگرانم و مثل یک گوسالهِ مادرمرده‏ی افسرده وق زده‏ام به ادامه‏ی این روزهایِ الافی که بالاخره زمانی گره ‏می‏خورد به شب‏هایی که باید زود بخوابم چون صبح کار دارم و یا از این گَندتر؛ گره می‏خورد به شب‏هایی که نباید بخوابم چون صبحَش امتحان دارم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

Yes Yes

when God created love he didn't help most
when God created dogs He didn't help dogs
when God created plants that was average
when God created hate we had a standard utility
when God created me He created me
when God created the monkey He was asleep
when He created the giraffe He was drunk
when He created narcotics He was high
and when He created suicide He was low

when He created you lying in bed
He knew what He was doing
He was drunk and He was high
and He created the mountains and the sea and fire at the same time

He made some mistakes
but when He created you lying in bed
He came all over His Blessed Universe
-Charles Bukowski