۱۳۸۷ دی ۲۲, یکشنبه

در زندگی چیزهایی هست که روح آدم را آهسته جر می‏دهد
خواب میدیدم که پست‏های اینجا تولید مثل کرده اند ، زیاد شده اند .عنوان هفت-هشت-ده تاشان بود :"فوبیای رفتن ".دیشبش یکی که ربطی ام به من نداشت . برداشته بود اسمس زده بود به من ، که دارد می رود . من هم که استعداد "از رفتن ِ دیگری (حالا هر چه ام غریبه) دلت بگیرد" ِ بالفعل شده ی دهن سرویس کنی دارم . اصلاً نمی فهمم چرا حتی اگر مثلا ببینم یکی از از دلَه دهات‏های اسکاندیناوی پا می شود برود شهر یک جفت کفش بخرد ، حس گهی بهم دست میدهد .قضیه‏ی " نه در رفتن حرکتی ست و نه در ماندن سکونی " یا یه همچین چیزی هم نیست . این احوالات هرگز مشکوک به آن نبوده است که فلسفه ای را پشتش قایم کرده باشد . خدا را شکر آنقدر هم صورتی یا کبود نیست که بتوان برایش شعری گفت . این می‏شود که دست کم در کنجی می ماند بی آنکه روزی شخم زده شود .

۱۳۸۷ آذر ۱, جمعه

‏تخم‏سگ را می‏ترکانم ، تا بگویم ؛ من هستم

1-این همه مدت آپ نکردیم . یک نفر اینجا نیومد بنویسه :" تو رو حضرت عباس آپ کن " .
که این خودش جای بسی "عقده‏ای شدن" داره .

2-وقتی کسی نباشه که تا صدای "فین فین" ات و سرفه‏هات رو شنید ، "آخی-طفلکی-بمیرم" بگه ، سرماخوردن حماقت ِ محضه .

3- این عطسه‏هایی که بعضی اوقات انگاری داره میاد ولی نمیاد ، کجا میره ؟

۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه

به تخت تلاطمی جاودانه میبخشم
به سهم خویش خیز بر می‏دارم از خاطراتم به سمت شمالگان
قطبیزه می‏شوم
سه نوبت خانه تکانی می‏کنم جدا جدا
یعنی خانه‏ام را می گیرم تکان تکان می‏دهم
کمی اینور کمی آنور
به نظاره می‏ماسم زل زل
در هر کنجش منی می‏گرید زار زار
یا در هر منش کنجی می‏گرید زار زار
بیا این قرارمان باشد که در برهوت هر شعری
پیامبری ظهور کند که ترویج کند افسردگی را زارزنی را
آنکه نشسته است من نیستم
من تب وجدان خمیده‏ی خویشم
که گه‏گداری شوخی دستی می کند با خدای خفته‏اش
نذر دارد مرض داشته باشد ؛
مماشات نکند با مرزهای منبسط مذهبی ، مرامی ، مدنی ، تاریخی ، جغرافیایی
با تپانچه‏ای که ندارم آسمانت را نشانه می‏روم
گرگم بدون دندان های نیشم
آغشته به شکلات‏های یک کیمم
در انزوای کشدار اتاقم استاد بزرگِ کسالت های نکشننده می‏شوم
کیش هر کجا که باشد من مات می شوم
من ماتم
ماتم می‏گیرم
به دور از تخیلاتِ خیس جنسی‏ام
که سر‏به زیر و گوگوری مگوری نیستم
که شعبه ندارم در سراسر جهان
که حسادت می‏روید ازم
اگر با شکسته‏ی نستعلیق بنویسند : خوشبخت
بر پیشانی ِ همه ‏ی آدمیان
من تنها احمقیم که پاکت شیر قهوه‏اش را در لابه لای دریبل‏های جادوگر جانگذاشته است
در جایی مثلاً غروب بلند یک جمعه ‏ی دلمرده ، نیم‏خورده رهایش کرده است

۱۳۸۷ آبان ۵, یکشنبه

تنها عیب تنهایی اینه که ؛ وقتی تو ِ تو هار می‏شه. کسی نیست که از دست تو یِ توت به پاش بیفتی ، اون‏وقته که تو یِ تو ، تو رو تویِ یه کوچه‏ی بن‏بست گیر نداخته و هرچند که میدوتی آل بارک بات نو بایت ، ولی باز هم به گ*ا می‏ری
( فکر نمیکردم انقدر خوب بتونم منظورمو برسونم)

۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

نگرانم . بعضی اوقات نگرانم ؛ که مبادا توی همین چند سال مگسی‏ای که من زنده‏ام . یه نَه‏نِه قمر ِ پدر سگ عوضی- از اونا که نمی فهمند غرمه سبزی ، غرمه سبزی نمیمونه اگه بهش کرفس اضافه کنند - برداره یه بالشِ زنگ-دار اختراع کنه؛ مثلاً اینطوری که بهش بگی ساعت چند صبح می خوای بیدار شی ، بالشه هم درست سر ِهمون ساعت با یک روش بالش-منشانه بیدارت کنه و به همین سادگی گند و گه بزنه به ملکه ی تن لشی ِ من ...
......................................................................................................................
خدایا آرامشبی به قلبم عطا کن تا مطمئن شوم بالش همیشه فقط یک بالش می ماند و پیتزا پپرونی همیشه یک پیتزا پپرونی .

۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه

ایهام

از چیزی خود بگذر ای چیز به ناچیز / کاین چیز نه پرده​ست نه ما پرده درانیم
-مولانا جلال الدین
پی نوشت : درک غلظت ایهام این بیت وابسته به میزان انحراف ذهن خواننده است

۱۳۸۷ مهر ۱۵, دوشنبه

این روزا واقعاً آرزو دارم که هفته ها دو تا جمعه داشته باشند - جدی -
مثلاً اینطوری :
شنبه
یک‏‏شنبه
دوشنبه
هُب ؛ یعنی جمعه
سه‏شنبه
چهارشنبه
پنج‏شنبه
هُب